حسین پناهی - چراغ , بهانه , نقاشی

درود و سلام به تمام دوستانم
چراغ
بیراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و می کشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت . ..
بهانه
بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکیم
چرا صدایم کردی
چرا؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه بود
و ساندویچ دل و جگر ...
اینم کار دیگه از شادروان حسین پناهی که دوست خوبم آقا نوید برام فرستاده ...
هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه ی سیبی
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
ناپدید ماند.
«حسین پناهی»
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 11:21 توسط حسین
|