تبليغاتX
قدم های بی صدا - عشق واقعی

                                                                               

عشق واقعی
سلام به تمام دوستان
امروز از همون روزایی که حس میکنم همه جا ساکته و یه سکوتی همه جا رو گرفته، این حس رو بعضی اوقات به یه دوست خوب که خودشو غریبه میدونه میگفتم، خوب بگذریم
توی این دنیای بزرگ یه دختری بود که عاشق یه پسری شد و همونطور پسر عاشق اون
حالا گوش کن ...
سنور میگه:
من هيچ وقت تا حالا اشك نريختم چون اوني كه نفسم بود عمرم بود زندگيم بود ازم خواسته بود.ولي هميشه يه بغض تو گلومه به خاطر خيلي چيزها.بزرگترينش رفتن اون ازكنارمه ولي خيلي چيزهاي ديگه ست كه باعث شدن بزرگ وبزرگتر بشه.اينكه همه ميدونستن ما عاشق هميم همه ميدونستن بدون هم يه لحظه نميتونيم طاقت بياريم ولي نذاشتن به هم برسيم.نذاشتن چون فكر ميكردند ما صلاح خودمونو نميدونيم نذاشتن چون فقط به اختلاف پدرامون كه اجدادشون خيلي قبل باهم اختلاف داشتن فكر ميكردند كسايي كه خيلي سالها پيش فوت كرده بودند وحالا من وزندگي ونفسم بايد تاوانش رو ميداديم.اونا نذاشتن مابراي آخرين بار همديگر رو ببينيم.ميفهمييييييييييييييي؟نذاشتن آخ خداااااااااااااااااااااا.آخرين بار ميدوني ما چطور ازهم جدا شديم؟وقتي ميخواستيم باهم بميريم وسط يه اتوبان بزرگ.ولي اونا سررسيدن و مارو ازهم جدا كردن.نميتوني بفهمي نميتوني بفهميييييييييييي وقتي ازهم جدا شديم چه حالي داشتيم چون ميدونستيم هيچ وقت ديگه به هم نميرسيم.هيچ وقت.آخرين نگاش هيچ وقت ازيادم نميره كه پراز التماس بود.اون همون شب تو خواب ايست قلبي كرده بود.ولي من زنده موندم.واييييييييييييييييييييييييييييييي خدا آخه چرا منو نميبري اون دنيا؟چراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا؟هيچ وقت بزرگترهامون رو نميبخشم.هيچ وقت.حتي اجدادمون رو.ما باهم كلي آرزو داشتيم هردوتامون جز نفرات اول مدرسه هامون بوديم هردومون جزو تيزهوشان بوديم قرار بود باهم بريم آمريكا ودرس بخونيم.اون دانشجو بود ومن سال آخر دبيرستان.ولي هيچ وقت نشد.قرار بود برگرديم و يه خونه سالمندان بايه كتابخونه بزرگ راه بندازيم.قرار بود دور دنيا روبگرديم.ميدوني بزرگترين آرزومون چي بود؟فقط 1 دقيقه 1 دقيقه بزارن ما باهم غروب دريا رونگاه كنيم.ميفهمي؟هردومون ميدوني دلخوشيمون چي بود؟سر ساعت 12 شب چشامونو ميبستيم وبراي هم درددل ميكرديم.چون نميذاشتن حتي باهم حرف بزنيم.حالا همه پشيمونن وسعي ميكنن خوشحالم كنن.ولي همه كارهاشون درنظر من هيچه.ديگه هيچ كدومشون برام مهم نيستن هيچ كدومشون.تنها دلخوشيه من اينه ازصبح تا نزديك غروب برم سرمزارش وبراش ازخودمون بگم ازآرزوهامون.بعدشم بابام مياد دنبالم وشبا هم ميام رواين سايت.همين.اين زندگي من يه دختر 18 سالست.نفس من با نفس اون بود قلبم وقتي ميتپيد كه ياد اون توش بود ولي نذاشتن هيچكسي نذاشت................ 
حالا سنور خیلی تنهاست، تنهایی که با تمام تنهایی های دیگه فرق میکنه
حالا سنور چکار کنه؟ ها چیکار کنه؟
سنور میگه:
فقط حس كردم بايد اين كارو بكنم.خوب خيلي وقتها بهش فكر ميكردم ولي تا چند ماه پيش بهش عمل نكرده بودم.من براي هركدوم ازاعضام دليل خاصي داشتم.براي قلبم چون عاشق شد ولي هرگز به معشوقش نرسید قلبمو اهدا میکنم تا زمانی دوباره عاشق بشه واین بار بتونه بهش برسه.چشامو میدم چون همیشه ناامید بودند اما اینبار امیدوارم برای کسی باشه که امید توی چشماش بدرخشه.کلیه هام خودش یه رمانه ولی همین قدربگم که زمان بچگیهام اون وقت که دنیا توی دستای کوچیکم بود وقتی میدویدم دردشون میومد وبعدها هیچ وقت ندویدم چون دیگه فکر نمیکردم با دویدنم بال میگیرم ومیتونم دنیا روفتح کنم.ولی میخوام کسی که اونا رومیگیره اونقدر بدوه که بازم دردشون بیاد.مغزم که میمیره ولی اگه علم پیشرفت بیشتری کرد دوست دارم به کسی بدن که قدرش روبدونه ودوباره بتونه بره مدرسه تیزهوشان وهمه فرمولهای ریاضی وفیزیک مثل موم تو دستاش باشه.مغز استخوانم اگه به درد خورد بدن به آدمهای سالخورده که بتونن رو پا بایستن ودیگه منت فرزندهای بی رحمشون رونخورن.معده رو بدن به کسی که هیچ وقت طعم ترشی رونچشیده ویا لواشک نخورده آخه معده من عاشق این چیزاست.کبدم روبه کسی بدن که یه جنایتکار بوده ومیگن که خونش بی رحمه وکثیف.بهش بدن تا خون بدنش رودوباره بازسازی کنه واینبار یه آدم پاک ومهربون بشه.اگه شد وعلم گذاشت دستها وپاهام روهم به کسایی بدن که ندارن وازبیچارگی گدایی میکنن تا دیگه زیر دین آدمهای خودخواهی که بی تفاوت ازکنارشون رد میشن نباشن.اگه شد گوشها وزبونم روهم به کسی بدن که نداره ولی به شرطی که یه معلم بشه اونم معلم مکتب عشق ودوستی به بچه ها فرمول مهربونی رویاد بده.نمیدونم دیگه چی به درد میخوره ولی اگه قسمت شد هیچیک ازاعضای بدنم نمونه تا زیر خاک بره من از گور میترسم خیلی.گور سرد وتاریکه نمیدونم قسمت من بهشته یا جهنم ولی ازگور میترسم چون عزیزترین فرد زندگیم روتوش گذاشتن.با چشمام بدرقه ش کردم برای همیشه.میترسم خیلیییییییییییییییی کاش فقط روحم میموند وپرواز میکرد.اون همونی که زندگیم بانفسش بودهم ازش میترسید همیشه میگفت تنهام نزار حتی وقتی توی گور بودم.الان مدتهاست میرم پیشش وبراش ازسرنوشت تلخمون میگم.آخ روزگار چیکار کردی... 
حس کرد چیکار باید بکنه؟ آخه چرا؟
انگار که تصمیمشو گرفته بود یه تصمیم قطعی
حالا ببین توی دفتر خاطراتش چی میگه
میگه:
چشاشو ديدي؟چشاي قلبتو ميگم.ديدي چه معصومانه نگات ميكنه؟ديدي داره التماس ميكنه؟گريه هاشو چي؟عشقشم نديدي؟اون داره زار ميزنه.نه گوش كن داره باگريه صدات ميكنه.اسمتو فراموش كردي؟اسمت شده تقدير؟يا سرنوشت؟پيشونيت چي شده؟ واي خداي من نقش روزگارهاي زود گذرته؟داره زار ميزنه گوش كن گوش كن شنيدي؟هيس آروم خوابيد.با گريه خوابيد.چقدر نازه نگاش كن خوشگلترين قلبيه كه ديدم.داري گريه ميكني؟واسه چي؟روزگار چيكار كرد؟واييييييييييي قلبمونو ازهم جدا كرد؟حالا اونا چيكار ميكنن بدون هم؟قلب من ميميره.آره نگاش كن اونم با گريه خوابيد.چشامو ميبيني؟گريه ميكنن.گوشام سنگين شده چيزي نميشنوم.چي شده؟آخ قلبم.قلبم طاقت نياورد.اون رفت منم بايد برم شايد زماني قلبامون همديگرو پيدا كردند.شايد...

برگرد به عقب، گفتم حالا گوش کن سنور میگه:
آره اون آخرین چیزی بود که گفت
هر روز میومد توی یه جایی از این دنیای مجازی که الان من دارم توش این مطلب رو مینویسم تا در مورد عشقش بنویسه
چند ماهی بود که این کار رو میکرد ولی چرا باید در آخرین نوشتش تمام اتفاقات رو تعریف بکنه، چرا از همون اول همه چی رو نگفت، آخه چرا؟
حالا پدرش میدونی چی میگه؟
میگه:
باعرض سلام خدمت دختران وپسران گلم.من پدر سنور هستم.ميدانم كه بيشتر شما بچه هاي خوبم دختر نازنينم رو ميشناسيد چون از طرفداران اين سايت بود.مدتهاست دخترباهوش و شوخ طبع من لبخندي برلبهايش نمانده.ميدانم كه خطاكارم و شايد هرگز ازدرگاه خداوند نيز عفو نشوم اما از عملكرد خودمان چه من وچه پدرومادر سياوش بسيار پشيمانيم.خداوند سياوش را ازما گرفت تا به خودمان بيائيم اما عاجزانه ازهمه شما بچه هاي گلم تقاضا دارم دعا كنيد كه سنور را ازما نگيرد.التماس ميكنم من مادرش پدرومادر سياوش وهمه دوستان سنور تقاضا داريم كه دعا كنيد چون ميدانيم دلهاي همه شما به پاكي آسمان است.دختر نازنينم روي تخت بيمارستان دربخش آي سي يو ست.6 ماه ازرفتن سياوش ميگذرد ماهنوز داغداريم اما اميدوارم با دعاي شما عزيزان داغ ديگري بر دل زخميمان ننشيند.ميدانم دختر پاكم ميخواهد برود اما برايش دعا كنيد كه به جمع ما باز گردد و جبران گذشته رابرايش بكنم.كمكمان كنيد خواهش ميكنم كمكمان كنيد.اين خواستار پدري دلشكسته ومادري گريان به دعاي شما عزيزان است. 

نه خدایا من که باورم نمیشه، خدااااااااااااااااییییییا چرا؟
باید حتما اینجوری میشد؟ با توام، آره با تو، با تو که مثلا پدر سنوری
جنبه راستگویی ندارید ...
خواهش میکنم برای سنور دعا کنید.
شاد باشید، خدا نگهدار

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 22:33  توسط حسین  |